تبليغاتX
او خواهد آمد

او خواهد آمد

دل نوشته های چند منتظر

التماس دعا

شهادت مولی متقیان امیر مومنان را به جانشین بر حق آن حضرت ،صاحب العصر و الزمان حضرت حجه ابن الحسن عسگری (عج) و تمام شیعیان آن حضرت تسلیت می گویم .  در این شب ها محتاج دعای خیرتان هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:12  توسط پریسا  | 

اگر ظاهر نیستی ولی حاضری در زندگی من ، شبانه روز من

اگر حاضر نبودی شب و روز برایم نمی ماند حضورت را درک کرده ام به اندازه تک تک لحظات تلخ و شیرین زندگی از تلخ ها و شیرین ها گذشته در لحظاتی که هیچ مزه ی خاصی هم نداشت بودنت شیرین شیرینشان می کرد . صبح ها که از خواب بیدار می شوم با سلام به روی از ماه شب چهاردهم زیباترت لبخندی به شیرینی عسل بر روی لبم می نشیند چون علیک سلام ات را احساس می کنم ، دعای عهد که می خوانم در هر فراز چهره ات را با چشمی که زیباییت را همیشه برایم ترسیم می کند می بینم آری قد رعنایت ، خال هاشمیت ، بینی کشیده ، روی گندمگون ، زیبایی بی مثل و مثالت را در هر فراز می بینم که زودتر از من و خیلی خیلی زیباتر از من چگونه با خدایمان درد و دل می کنی ، سر سفره صبحانه که می نشینم با هر طعامی یادم می آید که به یمنه رزق الوری 

قبل از اینکه پای از خانه بیرون بگذارم به نیت سلامتی ات صدقه می دهم  پای که از خانه بیرون می گذارم وجودت در تک تک ذرات عالم مشهود است چون اگر نبودی درخت های روبروی خانه هنوز پا برجا نبودند اگر نبودی خورشید به سمت مان نمی آمد اگر نبودی آب رودخانه جاری نبود اگر نبودی ... هیچ چیز نبود

کلمات استاد را می فهمم چون خواستید که بفهمم که بتوانم کاری هر چند کوچک برای پدر مظلومت و مادر پهلو شکسته ات انجام  دهم می توانم درس ها را کاربردی کنم آموخته هایم را به مردم منتقل می کنم به هر بهانه ی ساده ای شب که می خواهم بخوابم شکر نعماتی را می کنم که به یمن وجودت از صبح تا شام تک تکشان را احساس کردم .....

ولی ای کاش حقیقتا این گونه و شاید صد برابر این موارد حضورت را حس می کردم .  

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:51  توسط پریسا  | 

تست روانشناسی

جوابهای خود را روی یک صفحه کاغذ بنویسید. آنچه را که به طور طبیعی به ذهنتان می رسد یادداشت کنید. زمان لازم برای آن که خودتان را واقعاً در موقعیتهای گفته شده احساس کنید، در نظر بگیرید. در غیر این صورت این آزمون جنبه تفریحی‌اش را از دست خواهد داد.

1) خود را در یک کشتی تصوّر کنید که در حال غرق شدن است. شما خود را به آب می‌اندازید و با شناکردن خود را به یک قایق نجات می‌رسانید و از آن بالا می‌روید. چند نفر دیگر را در آن قایق نجات همراه خود می‌بینید؟

2) خود را به ساحل می‌رسانید و بیابان وسیعی را در مقابل خود می‌بینید. چند وسیله شخصی و مقداری خوراکی بر می‌دارید و در جستجوی نجات، راه بیابان را در پیش می‌گیرید. چند جفت کفش برمی‌دارید؟

3) پس از یک راه‌پیمایی طولانی و سخت، از یک تپه شنی بالا می‌روید و با خوشحالی شهری را در دوردست می‌بینید. همچنین متوجه می‌شوید که در فاصله‌ای نه چندان دور در سمت راست شما واحه‌ای وجود دارد. آیا ابتدا به آنجا می‌روید و برای مدتی کوتاه، یا هر چقدر که می‌خواهید استراحت می‌کنید و یا آن که آن را نادیده گرفته به راهتان به سوی شهر ادامه می‌دهید؟

4) پس از ورود به شهر، قصری توجه شما را به خود جلب می‌کند و تصمیم می‌گیرید که وارد آن شوید. پس از عبور از دروازه‌ها، خود را در یک راهروی طولانی می‌یابید که به اتاق پادشاه منتهی می‌شود. وارد اتاق می‌شوید و شاه و ملکه را می‌بینید که در کنار هم به تخت نشسته‌اند. شاه و ملکه چه شکلی هستند؟ و چه ویژگیها و خصوصیاتی را برایتان مجسم می‌کنند؟

5) از آن اتاق خارج می‌شوید و از یک پلکان مارپیچی پایین می‌روید. تاریک و سایه‌دار است، با مشعل‌هایی بر روی دیوار که به طور نوبتی روشن و خاموش می‌شوند. همین طور که پائین می‌روید، ناگهان یک زن (اگر شما مرد هستید) و یا یک شوالیه (اگر شما زن هستید) از کنارتان عبور می‌کند. شما فقط برای یک لحظه صورتش را می‌بینید و این تصویر، یک نفر که می‌شناسید را به یادتان می‌آورد. او چه کسی است؟

6) پلّه‌ها شما را به اتاق پذیرایی می‌رساند و شما میز بسیار بزرگی با یک گیلاس پایه‌دار در وسط آن می‌بینید. به گیلاس نگاه کنید. چقدر آن پر از مایعات است؟

تعبیر پاسخ هایتان را همین پایین ببینید

1) تعداد دوستان واقعی که دارید.

2) تعداد عشقهای واقعی که قبل از ازدواج خواهید داشت.

3) اصول اخلاقی شما در کار.

4) آنچه تصوّر کرده‌اید آن چیزی است که به نظر شما یک زوج ایده‌آل باید آن گونه باشند.

5) این همان شخصی است که تا پایان عمر، ذهنتان درگیر اوست.

6) میزان پر بودن گیلاس، نشانگر این است که شما در یک رابطه دوستی چقدر از خودتان مایه می‌گذارید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:29  توسط پریسا  | 

رمضان آمد ای دوست...

شب ها تا ریک تر از همیشه اند اما نورانی تر،طولانی تر اند اما کوتاهتر.

می آیند و نمی مانند و می روند،کوتاهتر می شوند انگار هر  لحظه.

آسمان را که نگاه می کنی،گویی به اندازه یک دنیا حرف دارد،دنیایی به وسعت  رمضان

اما نه،رمضان بزرگتر از آن است که در دنیا بتوان جایش داد.

ولی عظمتش آنقدر حس کردنی است که من هم با این حقارتم،

به نرمی احساسش می کنم،که اینجاست،همین جا کنار ما،

آنقدر لطیف می آید و آنقدر بی سر و صدا می رود که اصلا حس نمی کنی زمانی اینجا بوده.

شب هایش آنقدر زیباست وآرام که می خواهی در سکوت بی انتهایش فرو روی و

صداقتش را ببلعی،

می خواهی ظلمت درونت با سپیدی شب های رمضان گلاویز شود و نور پیروز.

دوست داری سپیده ی سحر را گره بزنی به قلبت و درماندگی هایت را فریاد کنی...

اما،

همه خواسته هایمان را بیا کنار بگذاریم،بیادر دل همین شب های پرنور بخواهیم از خدا

تا رحمی کند و برساند آن منجی موعود را!

شاید دعایمان یک لحظه  ظهورش را زود تر کرد...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:0  توسط راز  | 

اگر ظاهر نیستی ولی حاضری در زندگی من،شبانه روز من...


 

...چطور بگویم؟!از کجا؟با کدام زبان؟با این جان آلوده واین زبان نا پاک؟؟!

حضور را خود انسان رقم می زند،امام هست اما شاید،شاید که نه قطعامن غافلم.

بهتر است اینگونه آغاز کنم:

اگر ظاهر نیستی اما   دوست دارم حاضر باشی در زندگی من،شبانه روز من،فکر من،قلم من،

دوست دارم حضورت را استشمام کنم،عطر بودنت رابا طراوت تنفس کنم،دوست دارم گرمای وجودت قلب

 یخ زده ام را اندکی آب کند.

دوست دارم وجودت را حس کنم،دوست دارم با همین جسم و جان آلوده به گناهم،....

نه با اینها دوست ندارم،باید پاک کنم تمام غبارها را،باید جانی دوباره گیرم،باید دوباره قد راست کنم،

خسته ام از این همه گناه،به خدا دل شکسته ام،می دانم بسیار دلتان را بشکسته ام و هیچ

 نکرده ام،می دانم اشک چشمهایتان خشک نشد از صفحهء

سیاهم،اما مولای من شما بگویید چه کنم؟؟هر چه می گذرد سیاه تر می شوم،

نرگس ها دیگر عطری ندارند،روز ها دیگر روشن نیستند،خورشید هم انگار خسته  شده از ما،انگار

 چشمهایش را بسته و دیگر تاب و توان دیدنمان را ندارد.

 همه سر سبزی ها پژمرده اند، دل ها مرده اند،آسمان تپیده و غم آلود آن بالا جا خوش کرده،

کبوتری دیگر نیست دراین  شهر انگار،ثانیه ها آنقدر تند و بی وقفه از پی هم می آیند و می روند

 وما آنقدر غافلیم و در سایه که می ترسم شما هم که بیایید،آن قدر سیاه و غفلت زده شده باشیم

 که...

که ظلمتمان از سیاهی شب هم فزونی یابد و در سیاهی فرو رویم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:5  توسط راز  | 

تولد پدر مهربان

از تولد تو بوی امید می شنوم.امیدمان نا امید نمی شود.آمدنت

را جشن می گیریم تا بیایی.منتظرت می مانیم تا انتظارمان را

پاسخی دهی.شکوفه باران است آن روز که بیایی.از آسمان ها

می آیند به استقبالت،گل های نرگس می ریزند روی تمام گرد

وغبارها و این جان های خسته و آلوده ما را پاک می کنند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:57  توسط راز  | 

سخنی با ماهتاب شب چهاردهم شعبان

کم کم داشت غروب می شد آفتاب بعد از ساعت ها تابش بر روی نیم کره ی شرقی زمین داشت به سمت غربی ها می رفت و ماه آنقدر بزرگ شده بود که هنوز خورشید نرفته بود ، داشت زمین با خورشید را می نگریست و زیبایی کامل شده خود را به خورشید نشان می داد ولی می دانست هیچوقت به خورشید نمی رسد و باز غمگین شد با تمام زیبایی اش که همه در شب چهاردهم با شوقی خاص نگاهش می کردند بی روح بی روح همه مردم را می نگریست . نزدیک صبح شده بود که در تمامی شهر های زیر نظرش از سامرا نوری به چشمش خورد که توجه اش را جلب کرد ماهتاب خیره شد به سامرا آری خورشید را می دید که در خانه ای کوچک متولد شده است با تمام ذوق اش نگاه می کرد خوشحال بود که امشب ، امشب که او کامل کامل است و در زمانی که که او در آسمان است نه خورشید این اتفاق افتاده است و از آن شب هر شب چهاردهم با شوقی خاص و شکری خاص تر جایش را با خورشید عوض می کند و از دیدن مردمی با لبخند های زیبا به یاد زیبایی خورشید نهفته در دل شب سامرا می کند .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:41  توسط پریسا  |